تبلیغات
ღ::عــاشقـــــــــــــانه ها::ღ


ღ::عــاشقـــــــــــــانه ها::ღ

 ولنتاین بهانه ایست
برای کسانی که
دنیایشان خالی از شاملو و فروغ است
نه برای من
که هر روزِ خدا
بهانه میتراشم
تا از حادثه ی چشمانت شعر بگویم
نه برای من
که مُهر دوست داشتن ات
در تمام صفحات تقویم ام
حک شده است
عزیزم ولنتاین ات مبارک!

اما بهتر است بدانی
در دنیایی که من زندگی میکنم
تمام روزها
متعلق به توست
حتی روز تولدم
حتی روزی که نگاهم را
برای همیشه
از بی مهری های اهل زمین میگیرم

علی سلطانی 



نوشته شده در 25 بهمن 95 | ساعت 12:11 | توسط Fatemeh |نظرات |

عاقبت روزی مزار سرد من
معبد دنجی برایت میشود
عکس من با آخرین لبخند من
شاهد شب گریه هایت میشود
میگذاری سر به روی قبرمن 
سنگ قبرم میشود دنیای تو
ازتمام آنچه باهم داشتیم یادمن میماندوفردای تو

نوشته شده در 24 دی 95 | ساعت 09:41 | توسط Fatemeh |نظرات |

بیزارم از تمام دوستت دارم های دروغ
ازتمام دلسوزی های از سر جبر
تمام بودن های زجر آور
از به یادت هستم های تهوع آور!
از نگاه های نفرت بار و لبخندهای دندان نمای ظاهر فریب
بیزارم از هر چه رفیق نارفیق
بیزارم از هر چه این گفتن های تکراری بی فایده
این شعار های بی ثمر!
شهر پر شده از دوست داشتن های کَریه
بیزارم از خودم که میان این همه گنداب هنوز زنده ام
کاش کسی جرات داشت نفرت را فریاد بزند!
بیزارم از چشمهایی که حقیقتشان یکی نیست با دروغ لبهاشان
من عشق را به حقیقت میشناسم 
به چشمهایی که هر چه بخواهد هم نمیتواند دروغ را زمزمه کند
کاش کمی جرات داشتیم به نشان دادن نفرت!
همان قدر که به عـــــــزیزم گفتن های نفرت انگیز
کاش...


نوشته شده در 26 آذر 95 | ساعت 01:21 | توسط Fatemeh |نظرات |

            
    
                تولدم مبارک 




                                   همین...

نوشته شده در 17 آذر 95 | ساعت 01:20 | توسط Fatemeh |نظرات |

با من که قدم می زنی
باور کن خدا هم به نظاره می نشیند..
و بار دیگر از آفرینش چشمانت به خودش می بالد...
تو که حرف می زنی شهر سکوت می کند...
و آرزو می کند کاش می شد 
تمام عاشقانه های دنیا را یک جا از لب های تو شنید...
نفس که می کشی...
عطر خوش دوست داشتنت در جهان می پیچد...
و گل ها عطر نفس هایت را به امانت می گیرند...
به من که نگاه می کنی
آسمان چشم می شود...
و بی نظیرترین سکانس دنیا را به تماشا می نشیند..
موهایت که نمایان می شود...
باد داوطلب می شود..
تا در دریای گیسوانت تانگو برقصد..
می بینی...
من که هیچ...دنیا هم از کنار من بودنت
جانی دوباره می گیرد...
بیا که این روزها... 
هم من و هم دنیا....
سخت بی قرار یک عاشقانه بی همتاییم...

حسین شفیع زاده

نوشته شده در 15 آذر 95 | ساعت 21:29 | توسط Fatemeh |نظرات |

ما نسلِ حرف زدن جلوى آیینه‌ایم
تمام عاشق‌شدنمان
تمام درد دلهایمان
تمام دیالوگهاى وقتِ قرارمان
تمام قُلدربازیهایمان
تمام گلایه‌هایمان
به موعدش كه میرسد
لال میشویم
لال

علی قاضی نظام 


نوشته شده در 25 آبان 95 | ساعت 19:24 | توسط Fatemeh |نظرات |

من که می دانم
از تو چه پنهان....
نه تو فراموش می شوی
و نه خاطراتت...
امشب کمی بیشتر به چشمانم نگاه کن
بگذار این بار شعر از چشمان تو آغاز شود
به عمق دوست داشتنم خرده نگیر نفس بانو!
تو هیچ گاه خودت را 
با "میم" مالکیت صدا نزده ای
حق می دهم که ندانی
مال تو بودن چه لذتی دارد! 
امشب پرم از ثانیه هایی که تنها درگیر توام
هوس داشتن دستانت...
شنیدن خنده هایت...
امشب دیوانه ام می کند!
ببخش نازنینم!
من هر روز قاب چشمانت را 
دزدکی شعر می کنم!
آخر چشم های تو اگر نبود
عشق معنایی نداشت
نه پاییز پاییز بود
نه باران باران
و نه ترانه ای رنگ ارامش داشت!
به راستی که اگر چشم‌هایت نبود
من هیچ بهانه ای برای بوسیدنت در این شعر نداشتم!
تو می روی 
و من همان شاعری که نشانی ات را ندارد
هرشب واژه های دوست داشتنت را
شعر میکنم و به دست نسیم می سپارم!
ای کاش هرشب 
اتفاقی
پنجره اتاقت باز بماند

حسین شغیع زاده 

نوشته شده در 22 آبان 95 | ساعت 01:25 | توسط Fatemeh |نظرات |

آخرم را 
شنیده ای اما 
در دلت هیچ التهابی نیست
با تو مرگ و 
بدون تو مرگ است 
عشق را هیچ انتخابی نیست

علیرضا آذر

نوشته شده در 18 آبان 95 | ساعت 13:07 | توسط Fatemeh |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت